به معلم دین و زندگیم گفتم:
خدا رو بابابزرگی صدا میکنم...
بهم گفت نعوذ بالله ...نگو....
اول ناراحت شدم..ولی بعد
بهش با لبخند گفتم
فقیر میگه....
اسم ها بهانه اند.....
تنها صدا کن....
پ.ن۱:http://senobari.blogfa.com ادرس وب جناب فقیر..
پ.ن۲:ممنونم اقای فقیر..
پ.ن۳:معلمم تو دفترش نوشتش..
+
نوشته شده در 2009/11/7ساعت 22 توسط مداد سیاه
|
او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد...
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود...
من صد ترانه خواندم و
نشنید هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود....
پ.ن:نمیدونم کجا و کی تو دفترم نوشته بودمش.
+
نوشته شده در 2009/11/6ساعت 12 توسط مداد سیاه
|
امروز بابا بزرگم با اشکاش تموم شهرو شست....
تموم بدی هارو..
تموم نامهربونی هارو..
امروز اشک منو خدا رو گونه هام یکی شده بود..
امروز دوباره عاشقش شدم...
امروز دوباره بغلم کرد....
امروز دوباره خوشبختی افریده شد..
.
پ.ن:دومین پست با عنوان امروز...چقدر خوبه که همش تو زمان حالم.
+
نوشته شده در 2009/11/3ساعت 19 توسط مداد سیاه
|
حرف كه میزنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه میزنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل میزنم به دستهات
به ساعت مچی ات
به آستین پیراهن ات
تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفتهای
در كلمهای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطهها.
.
.
. م.مستور
+
نوشته شده در 2009/11/2ساعت 23 توسط مداد سیاه
|
فقط واسه اینکه دلم میخواست ۸/۸/۸۸ یه پست داشته باشم......
+
نوشته شده در 2009/10/30ساعت 23 توسط مداد سیاه
|
آهو ام دست به دامنت شده...
که ضامنم شی ....
تولدت مبارک ..
+
نوشته شده در 2009/10/29ساعت 14 توسط مداد سیاه
|
اولین نم نم بارون پاییزی امشب بارید....
ولی من بازم بجای داد لبخند زدم...
خدایا...اینم کارساز نبود...
پ.ن۱:هیچوقت ننگ زیر چتر تو بارون بودنو نمی پذیرم..
پ.ن۲:منظور از بابابزرگ تو پستای قبلی خداست...
+
نوشته شده در 2009/10/26ساعت 22 توسط مداد سیاه
|
دلم هوس بارون کرده...
که وقتی بارید
برم زیرشو داد بزنم
که بابا بزرگم ....
چرا گریه می کنی و منم باهاش گریه کنم؟؟؟
بعد اون بخنده و منو بغل کنه بگه همینجوری!!!!
دلم واسه این داد زدن هات تنک شده بود....
اونم فهمید که تازگیا تنها چیزی که میتونه دادمو دربیاره فقط اشک اونه....
پ.ن: شبیه اسفنج شدم..
پر از حرف !
فقط منتظر یه اشاره از بابا بزرگیم
تا هرچی حرف تو خودم ریختم رو بجاش اشک بریزم...
+
نوشته شده در 2009/10/24ساعت 0 توسط مداد سیاه
|
امروز فلانی دلمو شکوند...
من بهش لبخند زدم......
ولی بعدش..
نمی دونم چرا اون گریه کرد؟؟؟!!
+
نوشته شده در 2009/10/21ساعت 22 توسط مداد سیاه
|
شبیه درخت ارزو شدم...
پر از میخ های بزرگ و کوچک ارزو های خودم و دیگران...
با این تفاوت که دست هایم را به خدا گرفته ام و هنوز پابرجام...
+
نوشته شده در 2009/10/19ساعت 19 توسط مداد سیاه
|
بابا بزرگی میشنوی صدامو؟؟؟
سمعکتو بذار تا قشنگ بشنوی حرفمو ....
عینکتم بذار تا ببینی که منم اشتباه نگیریم با بقیه...
گوش کن.... گوش کن...ببین..ببین...
میخوام بگم.....
یا منو به راه راست هدایت کن.....یا این راهتو به سمت من....
+
نوشته شده در 2009/10/17ساعت 23 توسط مداد سیاه
|
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره..
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره..
بوی محبوبه ی توی باغ...نور مهتاب...عشق بازیه بادو شاخه ها.....
تاب سواری تند امشب...واسه بالاتر رفتن و زود تر از بقیه رسیدن بهت...
چقدر بودنتو دوست دارم....
ای لاو یو بابا بزرگ بالا نشینم!!!!
+
نوشته شده در 2009/10/14ساعت 20 توسط مداد سیاه
|
کاغذ سپید برداشتم تا خطی خطی کنم دلتنگی هایم را برای خدا...
همانم که بودم...شکلم عوض شد!!!
+
نوشته شده در 2009/10/14ساعت 18 توسط مداد سیاه
|