تبليغاتX
*•¤●ღکاغذ سپید..مداد سیاهღ●¤•*

قطره های روی شیشه ماشینو با تموم قدرتش می کشت..

به بابا گفتم نگا چقدر عمرشون کمه...

قاتلشونو خاموش کرد...

گفت حالا زیاده...

یه عالمه قطره شدند...

۱۰۰.

۱۰۰۰.

۱۰۰۰۰.

اونقده زیاد که دیگه بابا جلوشو ندید..

حالا قطره ها قاتل بودند.......

.

پ.ن۱:این یک داستان است..

پ.ن۲:مال خودمه..

پ.ن۳:همه میگن لطافت بارون..

اما من میگم...

عشق بازی آسمون..

+ خط خطی شده در 2009/11/18ساعت 14 توسط مداد سیاه |

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می کشم و میمیرم
مرگ نه سفری بی بازگشت است و نه ناگهان محو شدن !
مرگ دوست نداشتن ِ توست ...
درست
آن موقع که باید دوست بداری !

.

پ.ن۱:تولدت مبارک...(مخاطب خاص)

+ خط خطی شده در 2009/11/15ساعت 23 توسط مداد سیاه |

چند وقتی واسه اینکه دل نشکنم حرفامو می بلعم..

اضافه وزن گرفتم..

فکر کنم باید رژیم بگیرم

پ.ن۱:حالا دیگه دلیل خوش اندام بودن بعضی هارو میدونم...

پ.ن۲:اقا امید بهت سر میزنم ولی امکان نظر گذاشتن تو هیچ وبلاگیو ندارم(مشکل از اکانتمه)....

پ.ن۳:طنزی بدتر از مسافران تا حالا ندیدم..

+ خط خطی شده در 2009/11/11ساعت 20 توسط مداد سیاه |

آنه

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت

 وقتی روشنی چشم هایت

در پس پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟

...................................................................

چقدر خاطره بچگیامو این شعر زنده کرد واسم...

دلم میخواست هنوز همون بچه میموندم که تا انشرلی با موهای قرمز شروع میشد..دکلمه اولشو با

صدای بلند از حفظ باهاش بخونمو بعد با دو برم بغل مامانو برنامه کودکمو ببینم...

چقدر دلم میخواد دوباره خنده اون بچه ای رو که گیرمو سفیدرو بهش هدیه دادم اونم توو خیابونو

. ..فقط واسه اینکه دیگه گریه نکنه رو یه بار دیگه ببینم..مهم این نبود که من

قیافم اون موقع به هم ریخته به نظر میرسید..

مهم این بود که اون حالا دیگه داشت میخندید...

طفلک مامانش که بازم سرش روی کاسه ای بود که مامان واسش یه ۲۰۰ تومنی توش گذاشته بود..

کاش سرشو بلند میکرد تا خنده ی بچشو ببینه...

شاید اونم جون میگرفت واسه درست کردن یه زندگی بهتر....

مثل من که جون گرفتم واسه تلاش دوباره برای خوب بودن...تا یه گیرمو بهتر جاش گیرم بیاد...

پ.ن:اون موقع من ۵ سالم بود...

پ.ن۲:تا حالا توو وبلاگم خاطره ی اینجوری ننوشته بودم...چقدر خوبه..

پ.ن۳:قصدم از این نوشته فقط واسه گفتن اینکه هدیه دادم نبود..قصدم فقط گفتن این بود

که یه ادم میتونه با خندوندن یه انسان دیگه حتی اگه نشناسش دلیلی واسه بهتر شدن پیدا

کنه....

+ خط خطی شده در 2009/11/10ساعت 18 توسط مداد سیاه |

به معلم دین و زندگیم گفتم:

خدا رو بابابزرگی صدا میکنم...

بهم گفت نعوذ بالله ...نگو....

اول ناراحت شدم..ولی بعد

بهش با لبخند گفتم

فقیر میگه....

              اسم ها بهانه اند.....

                                 تنها صدا کن....

پ.ن۱:http://senobari.blogfa.com ادرس وب جناب فقیر..

پ.ن۲:ممنونم اقای فقیر..

پ.ن۳:معلمم تو دفترش نوشتش..

+ خط خطی شده در 2009/11/7ساعت 22 توسط مداد سیاه |

او یک نگاه داشت 

به صد چشم می نهاد...

او یک ترانه داشت

به صد گوش می سرود...

من صد ترانه خواندم و

 نشنید هیچکس

من صد نگاه داشتم و

 دیده ای نبود....

پ.ن:نمیدونم کجا و کی تو دفترم نوشته بودمش.

+ خط خطی شده در 2009/11/6ساعت 12 توسط مداد سیاه |

امروز بابا بزرگم با اشکاش تموم شهرو شست....

تموم بدی هارو..

تموم نامهربونی هارو..

امروز اشک منو خدا رو گونه هام یکی شده بود..

امروز دوباره عاشقش شدم...

امروز دوباره بغلم کرد....

امروز دوباره خوشبختی افریده شد..

.

پ.ن:دومین پست با عنوان امروز...چقدر خوبه که همش تو زمان حالم.

+ خط خطی شده در 2009/11/3ساعت 19 توسط مداد سیاه |

حرف كه می‌زنی

 من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه می‌زنی

من


 ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

 

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در كلمه‌ای انگار

در عین

در شین

درقاف

در نقطه‌ها.

 .

 .

  .                                                                                                م.مستور

+ خط خطی شده در 2009/11/2ساعت 23 توسط مداد سیاه |

فقط واسه اینکه دلم میخواست ۸/۸/۸۸ یه پست داشته باشم......

+ خط خطی شده در 2009/10/30ساعت 23 توسط مداد سیاه |

آهو ام دست به دامنت شده...

که ضامنم شی ....

تولدت مبارک ..

+ خط خطی شده در 2009/10/29ساعت 14 توسط مداد سیاه |