آنه
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت
در پس پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟
...................................................................
چقدر خاطره بچگیامو این شعر زنده کرد واسم...
دلم میخواست هنوز همون بچه میموندم که تا انشرلی با موهای قرمز شروع میشد..دکلمه اولشو با
صدای بلند از حفظ باهاش بخونمو بعد با دو برم بغل مامانو برنامه کودکمو ببینم...
چقدر دلم میخواد دوباره خنده اون بچه ای رو که گیرمو سفیدرو بهش هدیه دادم اونم توو خیابونو
. ..فقط واسه اینکه دیگه گریه نکنه رو یه بار دیگه ببینم..مهم این نبود که من
قیافم اون موقع به هم ریخته به نظر میرسید..
مهم این بود که اون حالا دیگه داشت میخندید...
طفلک مامانش که بازم سرش روی کاسه ای بود که مامان واسش یه ۲۰۰ تومنی توش گذاشته بود..
کاش سرشو بلند میکرد تا خنده ی بچشو ببینه...
شاید اونم جون میگرفت واسه درست کردن یه زندگی بهتر....
مثل من که جون گرفتم واسه تلاش دوباره برای خوب بودن...تا یه گیرمو بهتر جاش گیرم بیاد...
پ.ن:اون موقع من ۵ سالم بود...
پ.ن۲:تا حالا توو وبلاگم خاطره ی اینجوری ننوشته بودم...چقدر خوبه..
پ.ن۳:قصدم از این نوشته فقط واسه گفتن اینکه هدیه دادم نبود..قصدم فقط گفتن این بود
که یه ادم میتونه با خندوندن یه انسان دیگه حتی اگه نشناسش دلیلی واسه بهتر شدن پیدا
کنه....